من که خاموشم که در من ناله کرد رشته ی عشق من و تو پاره کرد
خنده خنده کو نمی آید به لب گریه گریه می شود مرهم به تب
کاش من هم روزگاری داشتم مثــــــــــــل تو زیبا نگاری داشتـم
کاش زخم سینه ی من چاره داشت کاش می شد حال یک آلاله داشت
من همیشه پای بست لاله ام من پریشان پریشان زاده ام
کاش من هم حال بلبل داشتم چون شراب تاک غلغل داشتم
کاش می شد یک تبسم می شدم توی قاب تو تجسم می شدم
آه ای سوزش مرا می سوز آه تا کند خاکسترم بر من نگاه
از چه پاییز است عمرم در بهار فصل شادی هست وقلبم داغدار
باز شط بغض طغیان کرده است سینه را از سوز بریان کرده است
از چه یارب سرنوشتم شوم شد از چه رو اسرار دل موهوم شد
ای خدا این زندگی را چاره کن رشته ی شرمندگی را پاره کن
زندگی یعنی عذابی دردناک زندگی یعنی تبسم بر مغاک
زندگی پوشیدن رنگ گل است زندگی جوشیدن شط دل است
کی شود که مشکلم را حل کنی این سند را زود تر منحل کنی
یارب این پرونده را مختومه کن یک تبسم بر من دیوانه کن
در طریق عاشقی آزاده ام من به دنبال تو مثل سایه ام
ساکن شهرم ولیکن ساده ام من هنوزم روستایی زاده ام
گرچه آب و نان شهری خورده ام دامن خود از گنه پالوده ام
یا نقاب از چهره برگیر ای نگار یامرا بردار کش منصور وار
صفت اله همتی